غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
294
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
و دخلت جنته و زرت جحيمه و شكرت رضوانا و رأفة مالك و البشر فى وجه الغلام نتيجة * لمقدمات ضياء وجه المالك « داخل در بهشت او شدم و جهنمش را نيز ديدم و از رضوان بهشت و محبتِ نگهبانان دوزخش سپاسگزارى كردم ، تبسمى بر لب غلام اوست كه نتيجهء ظهور نورى است كه از صورت مالك آن پرتو افكن است . » در دوران المقتفى ابو الحكم مغربى اندلسى ، حكيم مرسيهاى از مغرب به عراق رفت . ابو الحكم مردى مجهول و ناشناخته بود . روزى به هنگام گردش در كوچههاى بغداد مردى را ديد بر در خانهاى كه معلوم بود از آنِ يكى از رؤساى شهر است نشسته و جوانى نزد او كتاب اقليدس مىخواند . ابو الحكم نزديك رفت تا بشنود كه چه مىگويد . ديد معلم نادان گويى هذيان مىگويد . ابو الحكم بر سخن خطاى او ايراد گرفت و غلطهايش را بيان كرد . جوان در ايرادهاى او حقيقت را دريافت و از او خواست كه لحظهاى درنگ كند تا باز گردد . آنگاه به خانه داخل شد و چون بيرون آمد ابو الحكم را به درون طلبيد و معلم را بر در بماند . ابو الحكم خود را درون سراى يكى از توانگران ديد و ديد كه پدر جوان يكى از امراى دولت است . مرد به خوبى او را پذيرا شد ، سپس خواست كه ملازم فرزند او باشد . ابو الحكم نيز اجابت كرد . از آن پس نام و آوازه يافت و طالبان علم به نزد او آمدند و قدر و منزلتش فرا رفت . ابو الحكم مردى بذلهگوى و شوخ طبع و خوشگذران و لذتجوى بود . پس از چندى از عراق ملول شد و هواى مغرب در سرش افتاد و به قصد آن ديار از عراق بيرون آمد . چون به دمشق در خارج شهر فرود آمد و غلام خود را فرستاد تا طعامى فراهم كند و درهمى چند كه تنها غذاى دو تن را كفايت مىكرد به او داد . غلام بازگشت با كباب و ميوه و شيرينى و فقاع و يخ . ابو الحكم در شگفت شد و پرسيد : آيا يكى از آشنايان ما را ديدهاى ؟ گفت : نه ، اين همه را با همان چند درهم كه داده بودى خريدهام ، بقيهء آن نيز نزد من است . ابو الحكم گفت : اين شهرى است كه عقل اجازه نمىدهد از آن به جاى ديگر رويم . درون شهر رفت و منزلى جهت سكونت گرفت و دكان عطارى باز كرد . دارو مىفروخت و طبابت مىكرد تا در همانجا اجلش برسيد .